پرواز یک زن به فراسو

شرحی بر رمان «سایه
ها» از منظر حسینی

کیومرث نویدی

 

بی احتیاطی بزرگی بود؛ رمان را یک نفس خواندم. و تمام که شد، یک ساعتی لرزیدم؛ و اغراق نمی کنم رعشه بود؛ زدم بیرون و ساعتی به سرعت راه رفتم تا که بر لرز جانم غلبه کردم؛ کمتر اثری توانسته است مرا چنین بلرزاند. سایه ها فشرده است؛ ایجاز شعر را دارد؛ اگر کسی دیگر می نوشتش، می توانست بنویسدش یعنی، شاید هزار صفحه هم بیشتر می شد. منظر حسینی روح سرکش زنانه و دانش و تجربة یک روانشناس حرفه ای را یکجا فشرده است در دستانش و گویی ساخته است سخت سنگین چگال که بر روح که فرود می آید تا بن استخوان را خورد می کند؛ هنر همین است دیگر. نباید اجازه دهد بعد از خواندنش همان باشی که پیش از آن بوده ای. باید در همت فروبریزد تا خود را در هیئت نوینی پیدا کنی و سایه ها این کار را می کند.
سایه ها با این که فقط سه شخصیت آشکار دارد و چند شخصیت پنهان که همه شان اما اصلی اند، یک رمان است؛ عمق و گستردگی یک رمان را دارد. تفاوت داستان بلند با رمان در همین عمق و گستردگی ست. داستان بلند یک واقعه را شرح می دهد بخشی از زندگی یک آدم را مثلا،
ٓ که البته ناظر است بر زندگی جامعه؛ راه را بر خیال خواننده می گشاید تا خود حواشی داستان را در یابد. بسیاری از کارهای هوشنگ گلشیری داستان بلند هستند. اما، فتحنامة مغان او و انفجار بزرگش با همة کوتاهی رمان هستند. خیلی از داستان های کوتاه بورخس خصلت رمان را دارند. گزارش سادة یک مرگ مارکز یک رمان است با همة کوتاهی. و سایه ها از این دست رمان هاست: با سه شخصیت سخن گو و چند شخصیت که فقط از آنها نقل قول می شود، تعریف ناپذیری جان انسان و لغزندگی و لرزندگی جهان کنونی او را تا بی نهایت خیال می گستراند و این به مدد تصویرسازی های شگفت انگیز منظر حسینی ممکن شده است؛ او با تصویر سخن می گوید:
 
«برخاست؛ با رخوت به طرف پنجره رفت. صورتش را لای میله های فلزی پنجره چسباند و نفس عمیقی کشید. چشمش به زنی افتاد که در باغ قدم می زد. زنی سیاه جامه که سیگاری لای انگشتانش دود می شد. آرام قدم بر می داشت. نگاهش از قعر چشمان شب گونش، زیر
  آن پیشانی که چند خط برآن نشسته بود به جلو خیره   بود. صورتش، فکور و مهتابی بود و در مه غلیظ باغ، موهای سیاهش خاکستری جلوه می کرد. اندیشید چه تصویر اندوهناکی!».
 
جائی دیگر:
 
« راهرو طویل، در خواب همیشگی اش فرو رفته بود. جزفریاد بلند سکوت صدایی نبود.»
 
در واقع سنگ بنای رمان از همین تصویرها تشکیل شده است؛ دیالوگ ها و مونولوگ های شخصیت ها و توصیف ها و تعبیرهای خود نویسنده ملاطهائی هستند که این تصویرها را به هم پیوند می دهند. آنها را کنار هم می چینند تا یک ساختار کامل ارائه شود. به این مسئلة ساختار کامل بعد خواهم پرداخت.
توصیف ها و تعبیرهای نویسنده پهلو به شعر می زنند؛ خود تصویرهای شاعرانة نابند:
 
«دلش می خواست به کلیسایی که در باغ قرار داشت برود. صلیب را از دستان مسیح برباید و قهر ابلیس گونه آدم ها را بر آن مصلوب کند.»
 
تمام رمان در فضائی مه آلود پیش می رود؛ خواننده را ترسی شفاف فرا می گیرد؛ می تواند تنها به نور شیری چراغ ها دل خوش کند؛ اما سرگردان در بهت باغ غوطه می خورد. چرا؟
من چند کاری از منظر حسینی خوانده بودم. شخصیت های کارهای قبلی منظر گوشت و پوست و استخوان دارند. می شود لمسشان کرد. اما در رمان سایه ها، آنها سایه اند؛ سایة یکدیگر. به همین خاطر هم محوند؛ مبهم اند. منظر حسینی یک روانشناس حرفه ای ست. سر و کار ش با کسانی ست که دچار روان پریشی هستند. و سایه ها می خواهد بگوید هیچ حقیقتی به تمامی حقیقت نیست. حقیقت ها هم سایه های یکدیگر هستند. حقیقت اصلی، در رمان سایه ها، اوج در هم تنیدة جنون و فرزانگی ویرجینیاست که هیچگاه
  جز   در خاطره گوئی های یاس دیده نمی شود؛ یاس خود انگار سایة اوست؛ گاه با او یکی می شود؛ در ریه اش فرو می رود به مغزش می رسد و آنجا او ویرجینیاست و ویرجینیا اوست. سایه یعنی درمانگر، پزشک آن بیمارستان روانی، خود سایة یاس شده است. با او یکی شده است و پرهیب یک دو جنسی که بیمار او بوده است، پرهیب سایه است.
نه! در جهان انسان، هیچ حقیقتی به تمامی حقیقت نیست.
آیا این یک کشف شهودی ست یا منظر حسینی این سخن آرنولد تاین بی را خوانده است؟ نمی دانم؛ و مهم هم نیست؛ شاید هم تاین بی این سخن را از کسی دیگر آورده باشد؛ به هر حال من در مصاحبة مفصل او با ایکدا آن را خوانده ام. او می گوید کار دانش تنها و تنها آماردن خودویژگیها (مفردات) یک نوع است برای رسیدن به هم گونی ها (متشابهات) انواع. و این کار با دقت ریاضی تنها در عرصة مواد معدنی ممکن است؛ به محض آن که به عرصة مواد آلی می رسیم، خودویژگیها آنقدر متنوع می شوند که آماردنشان بسیار دست نایافتنی ست. به عرصة زندگان که پا بگذاریم به غیرممکن نزدیک می شویم و در جهان انسان، از آنجا که انسان یک موجود روان ـ تنی ست به غیر ممکن بدل می شود. (نقل به معنی چون کتاب در دسترسم نیست.)
آنچه منظر می گوید این است:
 
"امروزه ما جهانی ساخته ایم که در آن هر چیزی را که قابل وزن کردن و اندازه گیری نباشد علمی تلقی نمی کنیم و هستی آنرا انکار می کنیم. اما وزن یک احساس چقدر است ؟
آیا علم می تواند ثابت کند که عشق، واقعی است و اگر واقعی است چه شکلی دارد ؟"
 
 
و به این تکه ها که من از لابلای صفحات کتاب گرد آورده ام هم توجه کنید:
 
 
کاش می شد به زمانی برگشت که برای هر پرسشی به دنبال پاسخ نباشیم. هستی حقیقی در آنجاست. آنجایی که به دنبال پاسخ ها نگردیم.
 
شما روزی خواهید فهمید که در آن جهان بیرون نیز هیچ حقیقتی وجود ندارد. شاید بروید و جستجو کنید اما پاسخی برای هیچ چیز نخواهید یافت.
 
اما تمامی آغاز ها به پایان نمی رسند. تمامی آغازها باز، به آغاز می رسند
 
باید فقط با ذره بین کلمات، جهان های جدید را کشف کرد. هیچ چیز بدون زبان و کلمه هستی ندارد. زبان است که به جهان، معنی می بخشد.
 
بنابراین، هیچ درمانگری قادر نیست عمق تاریک درون تو را بخواند؛ چون اعماق تاریک درون خود را هرگز نخوانده است.
 
ما معتقدیم که در جهان واقعیت ها زندگی می کنیم اما، من فکر می کنم یک احساس قوی و عمیق غیرواقعی داشتن، میتواند از یک احساس ناچیز و پریده رنگ واقعی داشتن، بسیار واقعی تر باشد!
 
 
گفتم که سایه ها یک ساختار کامل است؛ به زحمت می توان در این رمان تصویری یا دیالوگی را یافت که حذف آن به اثر لطمه نزند. مارکز به عنوان نمونة ساختار کامل از پنجة میمون که متاسفانه نام نویسنده اش را فراموش کرده ام نام می برد. رمان گزارش سادة یک مرگ خود او نیز ساختار کامل است؛ در شعر، من ترانة تاریک شاملو و خانة دوست کجاست سپهری را نمونه های ساختار کامل می دانم. ادبیات امروز به این سمت باید پیش برود. به سمت جهت منطقی دادن به اندیشیدن انسان. زنده یاد مرتضی ممیز، در یکی از سخنرانی هایش از این سخن گفت که انسان ایرانی اندیشیدن منطقی را نیاموخته است؛ من به این نتیجه رسیده ام که انسان ایرانی مثال گرا است؛ فقط مسئله الله یا محمد نیست؛ انسان ایرانی به هر چه نگاه می کند بدلش می کند به یک میت، به یک مومیائی؛ این منظره می تواند مارکس باشد؛ می تواند ایران باشد یا جامعة بی طبقه؛
رمان سایه ها شورشی علیه این مثال گرائی ست که در انسان ایرانی ژشت علمی هم به خود گرفته است.
  این سخن یان اشتراشتا نویسندة و منقد نروژی را هم بیفزائیم بر ماجرا تا ببینیم کجائیم: انسان امروز زیر بمباران اطلاعات گرفتار شده است؛ ما روزانه اطلاعاتی دریافت می کنیم دربارة رنگ شورت تازة مادونا تا پیپ جدید پرنس چارلز؛ و اشتراشتا می گوید این بمباران اطلاعات زائد نوعی کانائی یا بلاهت جدید به وجود آورده است. اتفاقاٌ منظر حسینی نیز در تبیین چرائی روان گسیختگیهای جهان کنونی به مسئلة شهرهای بزرگ و تک افتادگی انسان هم هنگام (معاصر) توجه می دهد. همان چه که نیچه از آن متنفر بود و مارکس عامل اصلی آلیناسیونش می دانست؛ اشتراشتا وظیفة نویسنده را در این جهان سرگیجه گرفته جهت دادن به اندیشة انسانها می شناساند. رمان منظر حسینی از این منظر، نمونه ای در خور است از کشاندن انسان به اندیشیدنی منطقی؛ از رهنمون شدن انسان به پذیرفتن تفاوت ها؛ خود بودن و خود شدن؛ روش درمانی او این است که فرد روان گسیخته را متوجه این می کند که آنچه او و دیگران بیماریش می دانند یک خودویژگی ست؛ به همین خاطر هم در رمان او، پزشک درمانگر سایه نام دارد و بیمار اصلی یاس و این سایه سایة یاس است؛ این هردو یکی هستند و او این یکی بودگی را با تکرار دیالوگ های سایه از دهان یاس نشان می دهد. او مرز میان عقل و جنون را فرو می ریزد. تا نشان دهد که هیچ حقیقت متعینی برای انسان وجود ندارد که اساسا ٓ انسان غیر قابل تعین است؛ من شگفت زده دریافتم که او در رمانش همانچه را خواسته است بگوید و گفته است که من خود یک دو سالی پیش در این جمله گفته ام:
انسان تنها حقیقتی ست در این هستی که خود را در خویش، از خویش و برای خویش انکشاف می بخشد. و معنای این سخن این است که هیچ حقیقت متعینی وجود ندارد؛ هیچ جادة از پیش تعیین شده ای وجود ندارد. انسان با رفتن، با گام گذاشتن، راهش را شکل می دهد. و این هنگامی ممکن می شود که خود باشد؛ یک فرد با خودویژگی هایش.
یقین دارم که منظر این سخن مرا نشنیده بوده است؛ چون نه مرا می شناخت و نه من کتابی را که این جمله در آن نوشته شده است چاپ کرده ام؛ و منظر حسینی این را نمی گوید؛ این را به ما نشان می دهد: با ایجاد ساختاری کامل که همه چیزش به هم پیوسته است؛ همه چیز مورد نیاز را در خود دارد و هیچ چیز زائدی در آن نیست. در ساختار کامل پیوندهای میان اجزا هم باید کامل باشند؛ در هم آمیزی تصویرها و توصیف ها در سایه ها چنان در اوج است و روال و ضرباهنگ کار چنان منطقی که سر سوزنی را در آن را نمی توان تغییر داد یا جا به جا کرد.
درست در شبی که سایه (پزشک معالج) پس از شستن خود تمام تئوری های علمی در بارة جنون را خط می زند تا بگوید که پای استدلالیون چوبی بود، که بگوید آنچه ما در یاس و حتی چرا نه؟ خود سایه جنون می شناسیم، یک خود ویژگی ست؛ به روزة جنسی اش هم پایان می دهد و مجسمة مردی را با لمس او بدل به یک مرد واقعی می کند و به خود راه می دهد؛ این فصل کتاب یک شاهکار اروتیک است. او با شجاعتی فروغ وشانه هماغوشی ها را تا ته خط ترسیم می کند بدون این که خواننده سر سوزنی احساس کند که با پورنو سر و کار دارد. یک سر سوزن از عنصر پورنو در این شاهکار نیست. به گمان من این کار می توانست از یک زن و آن هم یک زن ایرانی برآید، او تنها وارث مهستی گنجوی، رابعه، قرة العین و فروغ نیست؛ وارث حافظ نیز هست:
 
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
منم که شهرة شهرم به عشق ورزیدن.
 
این مرد ـ مجسمه نماد مرد است؛ تجسید مردانگی ست. سایه درست آنگاه به مالکیت او می رسد و خود را به تملک او در می آورد که رها شده است؛ از قید تئوری های صد من یک غاز؛ با باززائی یاس در خود و شناختن من دیوانه اش که همتای دیگرش پرهیب دو جنسیتی است، گفتم که پرهیب پرهیب خود سایه است؛ اما، فراتر روم این در منظر حسینی یک شهود بوده است؛ اما فلسفه ایست که من جائی خوانده ام و یادم نیست کجا و از کیست؛ همه موجودات در آغاز دو جنسی بوده اند؛ مثل گیاهان و پاره ای جاندارها؛ در گیاهان نیز به تدریج جدائی جنسیت ها آغاز شده است؛ با پیچیده شدنشان؛ انگار طبیعت دیگر نمی توانسته است بار سخت تولید مثل را در دوجنسی ها پیش ببرد. نر و ماده از هم جدا شده اند؛ و این دو نیمة گم شده از هم، کنده شده از هم، دیوانه وار به سوی هم کشیده می شوند؛ در هم می پیچند و از لذت دیوانه می شوند و در فراق هم درد می کشند. پرهیب پرهیب این بخش گم شده از خود سایه است. او در حضور پرهیب عریان می شود؛ در برابر آینه ها تا آنها تصویرهای او و پرهیب را در هم بتابانند. سایة تشنه که با شستن خود از تئوری های صد من یک غاز، به خودویژگیهای خود باور یافته است. در پی نیمة گم شده اش با لمس مجسمة مرد به او جان می بخشد؛ نیمة گم شدة خودش را زنده می کند؛ و این مرد نمادین مطلقا
ٓ توصیف نشده می ماند؛ اصلا ٓ نام هم ندارد. سایه خود را به او معرفی می کند؛ اما، او نام خود را به سایه نمی گوید؛ سایه وار به دنبالش می رود و در او غرق می شود تا بارانی گرم به ژرفترین ژرفایش بباراند.
پس از سفر یاس برای شرکت در یک کنفرانس خسته کننده که او را خورد و خمیر باز می گرداند؛ این مرد مجسمه به سراغ همزاد سایه یعنی یاس هم می رود؛ و با او نیز عشقبازی می کند. ولی یاس، با خودکشی ویرجینیا به پایان خط رسیده است او دیگر ذاتی ندارد تا سایة او باشد؛ او به همانجائی رسیده است که خود سایه (پزشک معالج او)؛ یاس با از دست دادن ویرجینیا و سایه ویران از دریافته نشدن؛ از قهر ابلیس گونة آدمها؛ یاس با
  نوشتن آخرین پیامهای رمان که تنیده ای از جنون و فرزانگی ویرجینیا   و خود اوست، خطاب به سایه خود را به انتها می رساند؛ سایه ویران از جنگی که در سمینار داشته است، ویران از فهمیده نشدن باز میگردد؛ سر بر شانة پرهیب خودش می گذارد و زار می زند؛ او نیز به پایان رسیده است؛ چگونه می شود با هیولای واقعیتی که بیرون از ماست جنگید؟ با این همه انسان گم شده در توهم دستیابی به حقیقت مطلق؟
یاس نومیدی خود را با به انتها رساندن خود نشان می دهد و سایه با جمع کردن هر آنچه در اطاق کار خود دارد و ترک بیمارستان. او به جهان و تمدنی بیمار که خود نمونه کامل روان گسیختگی است، پشت می کند.
منظر مثل من فلسفه بافی نمی کند؛ یکی از جنبه های رمان او کشندگی کار است؛ به پایانه ها که رسیده بودم، با همة لرزه های جانم، دم به دم نگران تر می شدم: مگر می تواند این رمان پایان داشته باشد؛ این خود زندگی ست. بر این خصلت کار ادبی به ویژه مارکز تاکید دارد؛ هنر نباید خسته کننده باشد؛ باید بکشاند خواننده را به دنبال خود. من بی احتیاطی کردم، لاجرعه سر کشیدم این بادة کهن را؛ خب رمان هم راه نمی داد چشم از صفحة مونیتور بردارم. همه اش هم جلویم بود. لرزه های جان من به رعشه رسید. و دو بار دیگر هم که خواندم یک نفس تا آخر، همین حال به من دست داد؛ نمی دانم آیا همة نشانه ها و رمزها را دیده ام یا نه؟ فقط می دانم سه بار خواندن کافی نیست؛ سایه ها را باید صد بار خواند؛ هر بار که خوانده ام متوجه ریزه کاری ها و ظرافت هائی شده ام که در بار و بارهای قبل از آنها بی دقت گذشته بوده ام. این زن مستی یک جهان را گرد کرده است در جرعه ای و نثار کرده است؛ باید قطره قطره نوشیدش.
از همین توصیه کردم به منظر که کار را در چند قسمت در سایت های اینترنتی چاپ کند. تا شما جویندگان راه های نو، کمتر
  از من رعشه بگیرید از دیدن قیقاج های این پرواز.
یک زن دارد در آسمان ادب ایران به فراسو پرواز می کند؛ حضورش مبارکمان باد.
و من، این شاعر یک لاقبا، که به دست بوس او آمده ام، چه دارم که به او هدیه دهم جز شعرم؛ این شعر را که هنوز نامی برای آن نیافته ام دو سالی پیش سروده ام؛ تقدیمش می کنم به منظر حسینی که این شعر ناتوان مرا، ناخوانده و ناشنیده، در سایه ها به شیواترین شکلی تفسیر کرده است:
 
بر بلندای دامنه ای ایستاده ام
فرارونده از خویش
فرو میرنده در خویش
و تا می آیم نگاه کنم
خطی که باید مرا راه بنماید کج می شود؛
و من،
کج تر
معوج تر،
به ابتدای هستی کج و معوج خود باز می گردم.
به آنجائی که خدای من!
بر بلندای دامنه ای ایستاده ام.
۱٨
  فروردین ٨۵