رويای تب دار تکرار
نگاهی به آثار منظر حسينی
شهروز بيقرار

 


غربت و دور نگهداشته شدن از خانه و خاک، برای مردمی که ريشه های تبارفرهنگی خود را در کولباری ،مندرس يا نودوخته،ازکنجی به کناری درسرزمين های سرد ميکشانند، واژگانی هستند ديرآشنا وملموس. بيراه نخواهد بود اگرتک تک اين مهاجران ناخواسته برای اين تباربدوشی ها نقش و رسم منحصر بفردی داشته و هر کدام رنگ خاصی برای اين صليب کشی برگزيده باشند، در اين ميان رنگی جدا از رنگ های ديگر، در عين ناماًنوسی عريان خود، جلوه گری ميکند. رنگ سياه الفبای منظرحسينی انگاه که بر دل سپيد کاغذ نقش ميگيرد چيزی نيست جزء حکايت درختی کهنسال و پابرجا،ايستاده اما رو به دشتی خالی. رنگی صامت ولی پراز باور بودن و چشم براهی های بعيد. کهن درختی که انفجار سبز حقيقت فصول را به هماغوشی جشن سقوط ميخواند.

از خدا و ترديد به او خروشيده،تهی ازانگيزهً هر گلايه اي، هجوم داس رستاخيزافسانه ای را برتن هستی و ما به سخره گرفته، خيس از باران واژه ها، وصييتی از تکرار مهتاب در دستان خواننده نهاده، با تاجی پرازمرواريدهای غلتان شده از سکوت بر بلندای برج الفبای خود آرام می گيرد.

و تمام خدايان را
از خواب عتيق شان
بيدار کنم
تا يازدهمين فرمان را
به ثبت رسانند.
.
.
رفتم تا به سکوت رسيدم
بادهای شبانه را به سينه فروکشيدم
اندامم را با خيسی ژاله ای شستم
از پوست شب
جامه ای دوختم به تن کشيدم.

نخستين تصويری که ازمرور آثارمنظرحسينی برذهن خواننده نقش می گيرد، حس قرابتی بی واسطه ومصٌوراست. تکليف با او روشن و عاری از پيچ و خم های رايج درادبيات خارج از کشوربوده و به راحتی ميتوان زبان کوچه را ازميان الفبای وی شنيد. دو شعر"آبی" و" من ازکجا به کجا رسيده ام" نه تنها شناسنامه شاعرکه تبارنامه تک تک اين قوم به حج آمده است. در اولی با گسترده دلی روبرومان ميکند که ازهراس يا که شايدازشرم جفت شدن عاشقانه با تنهائي، ازان رو برمی تابيم و پشت ديوار فراموشي، سر به گريبان های نخ نما شده از هجرت، تکامل بادهای عقيم را به ارزوی طوفانی برنخواسته کوک ميزنيم واو چه شکيبانه اندوه نبودمان را درآيينه مويه ميکند و درانتها با خروشی معصوم ياداورمان ميشود که گسترده است و آبی برای تک تک ما و تنهائی ما.

گفتيد:
در من الهه ای ست
در جستجوی فتح تاريکی
و کلمات من لطافت نسيم
صدا را به لبهايتان می بخشد.
گفتم:
از ياد نمی رويد.
گفتيد:
فراموشي،
دری ست به جاودانگی.
گفتيد:
طوفان، تکامل تدريجی بادی ست عقيم.
گفتم:
در نبودتان آه !
آيينه ها
از ديدار اندوهم سقوط می کنند.
( آبی )

اما شعردوم کلامی ست ديگر. هر قدرآبی گفتگوی شاعراست با ما، من از کجا به کجا رسيده ام تيرک خيمهً واگويه ای يکطرفه است استوار برتاريخ، ابديت افسانه ای يک مرزو بوم با ازادانديشی موبدانی پرترديد از اتش وخدا. از نسل قبل خود با دستانی سبزازپاک کردن نشدن ها و نتوانستن ها برروی سکوی خانه های کودکی می گويد. به درد حکمرانی ابليسان شارع دود و غيرت های کور پرداخته وسپس از برای تکميل شناسنامهً خود و ما، فارغ از ضجه های فمينيستی يا ضد ان،معاملهً دو سر زيان روزگار سپری شده درناکجااباد را به رخ ميکشد و اين همه رسيدن ما از کجا به کجاست.

شايد درنگاه اول جادوی کلمات باشد که ما را مبهوت می کند اما کلام و جان ان جای ديگری نهفته است، جائی پشت همين پرچين ها، ميان کوره راهی که به دريا و خواب گرم ماسه ای ما ميرسد، جائی که همه ميشناسيم اما به خيال سپارده ايم.

من از " شهر ری " می آيم،
از نسل زنانی که بر پله های فرو ريخته رابطه هايشان
سبزی پاک می کنند
و خاطرات زرد شده را
با سبزی سبزی ها رنگ می زنند.
من از دبستان " عفت "
که پاسدار عفت دختران است می آيم.

زاده شدن در بطن تپندهً شهری گسترده تا ري، تن وجان شوئی های پنهان درزير باران های موسمی شبه قارهً فرهنگ ها و سپس ماًوا گزيدن در جهانی بی پروا در شاهراه رايانه وتکنولوژی ، شولای قامت احساس اين برج نشين الفبا شده و توان چند گونه ديدن بدو بخشيده است. گاه چنان عاشقانه مينويسد که آدمی ميخواهد معشوق نايافتنی به خيال او را، حتی به عتاب، به آغوش کشيده و راز شب پره ها را از مژگان او بشنود و گاه ان چنان از تکرارمهتاب ،شهوت سرخ آتش، اندوه آرزوهای مه گرفته وبی ريشه گی کولی وش کوچ ميگويد که خواننده شوقی جزء پاشيده شدن به گنگ با وی را تصور نمی کند. زمانی چون حکيمی نشسته بر گذر ترديد و باور ما را نويد فرمان يازدهم ميدهد وشب هنگامی پرازعطش لمس خواب در دستانش معبدی برايمان ميسازد محصورميان آفتابگردان های بالغ.

من از هزارتوی زبان پارسی ام
به الفبای زبان ديگر،
و از پايه های خشک مذهب
به پله های سست ترقی و دانش رسيدم.
.
.
.
می گويند:
پيام هستی کولی ها
بی ريشگی ست
و کولی ها
در تکرار کوچ شان
هستی را از جايی به جايی ديگر می برند.
اگر آمدی
پيام هستی بی ريشگی کولی ها را بياور
تا در کنار بی ريشگی ام
چادر زنند.

در ميان تمام نوشته های منظر حسينی " برای خالی جايت " عطر و بوی ديگری را در دل می نشاند. تکاپويی بسيار دور از انسان چند وجهی امروزی. در اين شعر با کسی روبرو هستيم که بار ديگر در خود زاده می شود و تعهدی به نظام عددی شعر در خود احساس نمی کند، بلکه فقط و فقط به دنبال لايه های ذهنی مخاطب يگانه خويش است. " برای خالی جايت "، شايد، به اصطکاک حسی منظر حسينی با تنهايی ژرف ناخواسته و نا شناخته ای باز می گردد که چندان از خاستگاه کلامی وی دور نيست.

برای خالی جايت
گلی می چينم از باغ
شبی می دزدم از سال
ستاره ای می کشانم از اوج.
جای خالی صدايت
بارن را می خوانم
تا پيوسته ببارد
.
.
دريغا
که حتی معجزه استعاره ها
ترسيم فاجعه ات را عاجزند.....


اين چندگونه نويسي،اجتناب ازاندرزپراکنی و خراش گلوی لحظات خواننده از جاذبه های نرم ورخوت انگيز شاعربوده و دستمايه ای برای هرچه نزديکتر شدن به صحن اتشکدهً تصورات او فارغ از تشويش ندانستن انکه:

من کيستم؟
تو کجائي؟
تو کيستي؟
من کجايم؟
اين جا
تهی
آغاز می شود...

منظرحسينی با سه دفترشعر،" رقص کولی وش واژه - تکرار- بيست و يک روز" راهی را می رود که بسياری حتی از بهت فکرکردن به آن سر از ورطه اقتداگری صرف دراورده اند. ادغام هنرمندانه و لطيف تصويرگرائی سپهری از يک سو و زنانه گی ايستادهً ابدی فروغ بر تارک شعرنوين فارسی از سوی ديگر؛ شتاب منظرحسينی را در تقسيم انچه ميبيند پوشانده و چيزی از لذت تجربهً پيکربندی خاص شعرو واژه گزينی او کم نمی کند.

فراموش نکنيم که او دير آمده ولی درست از پشت پرچين احساسات ما می آيد و شايد وقت ان باشد که در نه به روی او بلکه به روی الفبای اوگشوده؛ بگذاريم انگونه که می خواهد دل نهائی ما را پراز بلوغ سايه ها کند.


گلاسگو
2004
Shahruzb@hotmail.com